شخص ثالث

...

آن وقت من مانده ام متحیر !!

۰ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۳:۵۳

ماجرا همان ماجرای دوران کودکی ماهاست... دست دراز میکردیم بلکه بتوانیم یک تکه از ماه، این کلوچه ی سفید خوشمزه، را بکنیم ... اما هیچ وقت نتوانستیم ...

حالا این ها هم ....

جنابتان ... شمایانی که آن بالا نشسته ایدبه همان تصور کودکی هایمان، روی ابرها، را این حرفها نه ضرری میرساند نه نفعی!

ماهاییم که اینجا روی زمین قدم میزنیم و از تمام ابعاد ضرر میبینیم، ماهاییم که در خسران محضیم!

کاش گوشه ای دست ماراهم بگیرید، نگذارید این زمان مارا هم با خود ببرد ...



پی نوشت :

در مورد شماها نمیتوانم آرام باشم، نمی دانم چرا... بین این همه شک و شبهه و بی حرمتی و خزعبلاتی که روزانه میشنوم، ذره ای هتک شما مرا زجر میدهد به معنای دقیق کلمه ... خیلی خودم را کنترل کردم که نزنم لهش کنم فرد مذکور را !!!

۰ نظر ۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۱

اوست گرفته شهر دل

من به کجا سفر برم ؟


۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۱

آروم بیگیر جوون !

موهات داره سفید میشه ...


بعد نوشت:

اولین بار دوران کنکور یک دانه شان را دیدم و چقدر آن موقع خوشحال شدم؛ برای خودم نشانه بود از اینکه حد تلاشم را گذاشته ام ولی این بار ... نمیدانم ...

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۰۴

مشکل همین جاست که درک نمیشود عموجان !

تصمیمات اصیل در آرامش گرفته میشوند، نیاز به آرامش دارند.


اما اگر نباشد میشود همین !

۰ نظر ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۴

بقول امید مهدی نژاد

:

متاسفانه دقیقا همینطوره !

۱ نظر ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۹

"حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد"

کاشی به کاشی قدم میزند

و دورش می گردد

از چپ به راست، از راست به چپ ...

می رسد سر جای اولش!

از خشکی دهانش موقع امین الله خواندن

می فهمد خیلی راه رفته ...

ولی باز راه می رو

گاهی نگاهی به بالا میکند

چشم میدوزد به تکانهای پرچم سبزرنگ و

باز زمزمه میکند

"حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد "

لب ورمی چیند

می رود گوشه ی خاطره انگیز گوهرشاد می نشیند

و ذکرِ " حیف باشد" میگیرد ...

آخرش به این نتیجه می رسد

یا غمی نیست

یا نمی برد

یا حیف نیست

یا "او" نیست ...


پی نوشت :


تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد!

می شنوی صداشو ؟


پی نوشت2 :

همچنان روزشمار چند هفته بست نشینی ام ... بانو... بانو... بانو... دخترانه هایم مانده اند روی دلم ! کاش بطلبی ...

۰ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۰:۰۳

چقدر دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده بود

به هر ترتیبی دعوت دوست حقیقی در اینستاگرام را لبیک گفته و اینجا را ولو با یک پست اینطوری بی سروته، اپدیت کردم

آخ قلبم... قلبم برای کامنت‌های خصوصی، مخاطب‌های خاص و ثابت اینجا، آن ستاره‌دارهای آن بالا، دوران زندگی‌ام زمانی ک اینجا مینوشتم... آخ قلبم گرفت... 

این را گذاشتم اینجا برای اینکه شاید کانال مختصر تلگرامی‌ام را بکوچانم اینجا 



عجالتا فقط آخ قلبم... شبیه وقتی که یک کمدی داری پر از وسیله‌ی روی هم چیده شده، و درش را ناگهان باز میکنی و دفن میشوی آن‌زیر... زیر خاطرات اینجا دفن شدم...

۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۶