بی نام

همیشه شروع کارها برایم استرس و اضطراب خاصی داشته که در عین ابهام از سرانجامش، شدیدا شیرین و دل‌چسب بودند...
روزی که اینجا نوشتم کاری که تمام سال‌های "کتاب‌خوانی‌"ام، زمانی که کتابی را ورق می‌زدم، اسم نویسنده را می‌دیدم و ... آرزویم بوده، و حالا کسی آمده و گفته که بسم‌الله بگو و شروعش کن، حقیقتش فکر نمی‌کردم  ماجرا خیلی جدی باشد. اینکه سرمایه و اعتبار و آبرویت را بگذاری پای یک لاخ جوان دانشجوی بی‌تجربه، کم الکی نیست؛ خطا بروم، سوتی بدهم یا هر چیز دیگری؛ تمام خرجش از کیسه اعتبار اوست...
اما کم کم که گذشت، دیدم پای حرفش هست، دیدم دوختن یک قبای دیگر برای یک دانشجوی فسقلی و اعتبار دادن به یک جوان، از آبرو و سابقه کاری خودشان برایشان مهم تر است.
من را ول می‌کردی بعد از انتخابات قید دنیا را می‌زدم، کم نبود آن همه آرمان و ارزش را بریزی به پای تمکین از یک دولتِ ... همانقدر که روحانیِ92 را دفاع می‌کردم، روحانی 96 را ... بماند ...
اما حالا کمی جان گرفتم، سه پروژه دوست داشتنی که فرصت هم‌نشینی با سه قشر و سه طیف و سه "چیز"ی که همیشه میخواستم‌شان، برایم فراهم می‌کند، اولی که سه شنبه‌های فیروزه‌ای را رقم می‌زند؛ دیدار و مصاحبت با آدم‌های خاکی ایام آبکی‌مسلک ما.
دوم کتاب‌ها و آثار شخصیت‌های دوست‌داشتنی و چهارماه غرق شدن در دنیای کتاب برای یک پژوهش خاص .
و سوم یک مدرسه‌ که می‌تواند عصاره‌ی تمام دغدغه‌های من باشد...
خلاصه و فی الحال از مصاحبت با اولین فیروزه‌ی خاکی، حاج عباس تیموری، بقدری مشعوفم که ذوق ایام وبلاگ نویسی و طویل‌گویی‌ام گل کرد! از سه شنبه‌ها و پاتوقی که چند هفته مهمانشان خواهیم بود، خواهم گفت


۱ نظر ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۰