بی نام

این گل را به رسم هدیه ...

دوشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۲:۱۰ ق.ظ

حالا نه اینکه بگویید مدام به فکرتان باشم، ولی بی هوا، حواسم که جمع شود، می آید سمت جنابتان!

اینکه لمس "نبودن" برای منِ نازپرورده ی حسی، لمس تفاوت مرگ و شهادت، تفاوت نبودن و بودن، با شما محقق شده، دلیل مکفی ست برای این جریان سیال ذهن...

حالا بخواهید دلیل بیشتر می آورم، ولی نیاز نیست.

راستش را بخواهید آن وقت که حرف میزنیم از شما، پست مینویسیم برایتان، عکستان را پروفایل هایمان میکنیم، مدام به این فکر میکنم الان چگونه دارید به ریش نداشته ما میخندید؟ اصلا وقت میکنید ببینیدمان؟! دنبال کرده اید هشتگ اسمتان را در اینستاگرام؟ دیده اید چند پیج، آی دی شان را گذاشته نام شما؟ مثلا شاید به تعداد عملیات هایی که شما انجام داده اید، آی دی به نامتان وجود داشته باشد. یا مثلا به تعداد رفقایتان که شهید شده اند. یا مثلا حتی به تعداد کسانی که نشانه گیری هاشان سمت شما بود، ما برایتان، از شما گفته ایم.

خوانده اید دیگر؟! مثلا فکر کن جمیع اولیا الهی صف باشند برای دیدار شمایان، آن وقت شما وقت کنید که به غرهای نفسانی ما برسید ...

امروز قبل عرفه، کاشی های کنار مزار را که دیدیم، یاد سالگرد افتادم و آن تکه کاشی حرم بانو؛ به اصرارهایم به اخوی و اقای پدر فکر میکردم، به مخالفت مادر، به اینکه قبل از آن سفر یک ماهه(که هنوز بعد از آن اخوی را ندیده ام) توی راه آهن بهم گفت قراری هماهنگ کن که همسر مدافع دوستت رو ببینم! به آن قبلتُ ای که به دکتر گفتم و به خیلی چیزها ... اگر بچه تر بودم، شما را یقینا جواب فکر هایم به حساب می آوردم، ولی حالا بزرگانه بودنم نمیگذارد این ربط غیر منطقی و نامعقول را بدهم.

صدایتان توی هندزفری مدام تکرار میشود، "یاعلی، کربلا" و دوباره " مقابلمون تکفیری های لعنتی هستن" و دوباره " دلمون گرمه به حضرت زینب" و دوباره و دوباره ...

گفتم نمیتوانم ربطتان بدهم به افکارم، اما میتوانم ربطتان بدهم به قولی به چند ماه پیش به دوستتان، شهید جواد محمدی داده بودم، به علی اکبرِ جواد محمدی ...  و ربط میدهم و سرم را می اندازم پائین ...


دلم یک نفس عمیق نامحدود میخواهد، از آن نفس عمیق های بعد از هیئت انصار، که خوب دلت خالی شده ...


جناب مرتضای عطایی !

میشود ما را یادتان نرود ؟

ماهمان به ظاهر یوسفان در زندان مانده ایم که هر روز جانوران از سر و رویمان بالا میروند و نمی فهمیم و خوشیم ... میشود شما یادتان نرود که ما در زندانیم... میشود یادتان باشد که یادمان بیندازید ؟

۹۵/۰۶/۲۲

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی