بی نام

همسایه ی ما

دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۰۳ ب.ظ

*شب_سفره ی شام

_راستی فاطمه... چیزو دیدی ؟

+هوممم ؟ چیو ؟

_این مغازه هه هست سر کوچه باریکه ...

+آرایشگاه مردونه هه؟

_نه. از طرف شاهد...

+لباس فروشیه؟

_نه بابا! تو ردیف مغازه آقای مقامیه !

+هااااا اونکه جلوش یه طاق هم زده گل و اینا داره ؟

_آره

+خب؟

_صاحبش هفته پیش تو سوریه شهید شده...

+چی ؟ کی بوده ؟

_مرتضی عطایی ... مثل اینکه فرمانده هم بوده.

+عهههه ... اون مغازه ی شهید عطایی بودههه!؟ واقعاااا!؟!؟

_آره من دیده بودم قبلش ! لوله کشی و این چیزاست، مغازه باباشم تو راه آهنه فکر کنم

+واااییی من نمیدونستم ... اون روز اتفاقا از اتوبوس جاموندم از اون وری رفتم برسم دانشگاه ولی اصلا ندیدم ...


**صبح_قبل کلاس

دیرم شده اما مشتاق دیدنِ آثار کوریِ خودم هستم ... راهم را دور میکنم و خودم به مغازه شهید میرسانم. پوستر عکسش را چسبانده اند روی شیشه، به همراه یک اطلاعیه ...





حال روحم مثل این هاست که نیم ساعت تمام مشت خورده اند... کاش کسی گوشه ی رینگ باشد...

۹۵/۰۶/۲۹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی