بی نام

دوست ها ...

پنجشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۰ ق.ظ


_خب اصن مسکن مهر, خوب! اون همه پولای باقی مونده دوران خاتمی کو ?
گیر افتادم! از آن ترمکی هایی که هنوز فکر میکند علوم سیاسی یعنی بحث وجدال و مواضع تند!! بقول دکتر خلیلی باید بفهمید علوم سیاسی یعنی گوش دادن !
خلاصش بحثمون از برد خاص دانشکده شروع شده بود و داشت داغونم میکرد. آن روزهای اردیبهشتی اصلا حوصله بحث سیاسی نداشتم !
داشت برای خودش می بافت و من داشتم سعی میکردم بهش این را بقبولانم که مبنای فکریمان متفاوت است و بحث کردنمان بی فایده, که یک دفعه کنارم ظاهر شد !
چند ثانیه طول کشید تا با آنالیر نگاهش و اجزای صورتش, بشناسمش. ... "مهسااااااا "!
ترمکی گوگولی را با یک نفس عمیق راهی کردم و خودم بهترین لوکیشن زندگی ام را توی پارک, زیر باران, باهاش تقسیم کردم.
_راستی فهمیدی از پنگول جدا شدم !
+چراااااااا?! داشتم دنبال حلقه ت می گشتم ...
_هرزه شده بود ! این اواخرم فهمیدم بنگ میزنه ! دیگه خودمو راحت کردم.
+کِی?!!
_تیر پارسال !
.
.
.
+عزیزممم ... شما که خیلی گل گلی بودین , خیلی دوسِت داشت ,...
_خودشو کشت که جدا نشیم ولی رفتم مشاوره گفت دو سال دیگه با بچه میای پیشم! همین حالا بکن ازش !
...
یه ویژگی مزخرفی که من دارم اینه که از دوران دانش اموزی, گوش شنوای خوبی بودم. با وجود مذهبی بودنم بازهم بچهای مدرسه با دوست پسرهایشان که قهر میکردند می آمدند برای من درد و دل میکردند. یکی شان همین مهسا, دوست دوران راهنمایی که اخرین خاطراتی که ازش دارم وقتی ست که دوران کنکور در کتابخونه سه ساااعت تمااام برایم حرف زده بود. این بارهم گفت از دور که دیدمت گفتم عه, اینکه نباتِ خودمه. چون میدونستم خوشت نمیادخیلی خودمو کنترل کردم که با جییغ ندوم طرفت.   از ماجراهاشون برام گفت و از دوستای الانش. از گروه "بچه پولدارای مشهد" و برند بازیاشون. از اینکه قبلا سه چارتا کفش میخریده ولی الان همشو داده پول برند. از اینکه خرید عیدش میلیونی شده. از اینکه اوایل که رفته بوده تو گروه از بس همه مارک بودن افسردگی گرفته بوده !!
پرسیدم به ازدواج فکر نمیکنی ?
گفت پسر خالم خونه داره ماشین داره ماهی دو تومن حقوق داره و خیلی هم دوستم داره.)سه بار از پسرخالش گفت و هر سه بار بلافاصله همه ی این صفت ها را می آورد!!( ولی من فعلا نمیخوام ازدواج کنم.
باورت میشه از وقتی جدا شدم دوست پسر نداشتم ?? دور خودم یه دایره کشیدم و نمیخوام هیچکدومشون رو راه بدم.
من نگاهش میکردم, به تک تک اجزای صورتش. به چشمهایش, به ابروهایش, به موهایش ... نگاهم را ک فهمید مقنعه ش را داد عقب تر:
_نگا موهامو رفتم پسرونه زدم. تا کمرم بود ولی یه روز بدون اطلاع مامانم رفتم کوتا کردم. میدونست نمیزاشت
+دیوونه ای تو دختر. من هنوز به اینکه موهای بلندتو میبافتی حسودیم میشه !!!
_امممم میدونم.خودمم. دلم میخواست از هرچیزی ک خاطره ای از پنگول داشت جدا شم. موهامو خیلی دوست داشت ...
....
+حالا اول زندگی که آدم همه چیز نباید داشته باشه. باهم دیگه بدست بیارین شیرین تره
_نه اینجوری آدم جلوتره. تلاش میکنه برای بهتر شدنش. مثلا خونه صدمتریشو بکنه سیصدمتر...
+هومممم
****
ته گفتگو نتیجه ای حاصل نشد, جز حسرت و افسوس و حزن مضاعف من !
همکلاسی دانشگاه و البته دوران دبیرستانم هم وقتی داشت از نامزدش جدا میشد, من مخلوطی از تمام این حس ها بودم. تمام تلاشم را یک ماه تمام کردم تا نشود, اما شد!
همه ی اینها را مقایسه میکنم با یکی دیگر از دوستانم یک سال است که درگیر است و درگیرشم; مذهبی ست و حتی بیشتر!!
یک جاهایی دیگر میگفتم اصلا من چه کاره ام? بگذار خودش هر کاری میخواهد بکند! باز یک هفته ای که ازش خبر نمیگرفتم دلم طاقت نمی آورد و قرار میگذاشتم ...
قرار بود قبل ماه رمضان بروند محضر برای طلاق رسمی; من دیگر بریدم ... اما دلم میخواست ببینمش, میخواستم حرف بزند کاری که میدانم این روزها اصلا نمیکند. تنها خانواده ش را دارد که آنها هم آنقدر این مسله برایشان بزرگ است و آنقدر آبرو ریزی ش در نظرشان بزرگ که دیگر حوصله ی گوش دادن به دردودلش را ندارند. که البته حق هم دارند و قابل درک است. از دوستانش هم حدودا فقط من هستم میدانم ... نشده. حدودا چند هفته ست که نشنیدمش و حالا بشدت نگرانش هستم. اصلا میدانی چیست? بعضی آدم ها سخت حرف میزنند, دلشان به زبانشان راه ندارد, جان می کنند تا بگویند ولی باید بگویند. حتی شده فقط بگویند "دیگه خسته ام فاطمه! "  اصلا همینکه یک نفر بداند تو چه می کشی سبکت می کند. باید بگوید حرف بزند, خالی کند خودش را.  ولی از همه ی اینها گذشت, هرچه بیشتر به حجب و حیایش فکر میکنم و مقایسه اش میکنم با مهسا و همکلاسی ام; دلم نمی آید باهم بروند داخل یک دسته; آن هم از این دسته ها : از هر پنج ازدواج سه تایشان منجر به طلاق میشود!!

پ. ن 1 : مهسا اسم مستعار آن دوسته :)
پ. ن 2 : پنگول لفظیه که خود دوستم برای همسرش استفاده میکرد همیشه !!
پ. ن 3 :پراکنده گویی از ذاتیات ذهن پراکنده ست!
مهم نوشت :
این یادداشت مال چند ماه پیش است ... الان این رفیقم هم مهر طلاق نشسته ست توی شناسنامه ش, با دیدنش و شنیدنش هزار بار میمیرم, هر دفعه ...

۹۵/۰۷/۰۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی